زندگی های آجری و دیگر هیچ!

به گزارش ایسنا، حمیده امینی فرد، خبرنگار، درون نامه ایراننوشت: «نرمی انگشتان دستانم که به زبری دستان «راحله» می گیرد، صدای صیقلی درد را می شنوم. انگشت سبابه اش را آن قدر درست مبهم که معلوم حلق اگر باز شود، وصله ناجور کدام سد انگشتش رها شود. هر بندش را با هزار عتیقه مختل پیچانده اما تاریخ خدشه هایش برای امروز و دیروز زدودن.

۱۷ سال پیش، همان وقت که برای اولیه بار با ترن مشهد بوسیله تهران آمد، روبنده سفیدش را که برای ابتکاری دامادش ارتفاع زد، شب نشده، پایش به داخل کوره پزخانه باز شد. چند شایسته کردن میهمان نوعروس خوافی ها بود اما همان چند شایسته کردن هم برایش جهنمی بود که گرمایش کم از کوره پزخانه ها نداشت. آنوقت ها تازه فهمیده بود، عیال وجود داشتن یعنی چه. دلش می تمایل یک نفر مثل «خدمتکار مرمر»، صورتش را که از فرط مو و کرک، سیاه و پلید آلود دیده می شد بند بیندازد و از شر این همگی نیش و کنایه نسوان خانواده و خویشش رهایش نرم.

دلش لک زده وجود که برای خرید النگوهای جعلی میدان حاج عبدالله، جوراب سفید نازکش را از صندوقچه سه قفله خدمتکار جانش درون بیاورد وهمان چادر نازک نقش بهارش را پشت و رو، هی تو بیاورد و هی روی سرش ورانداز کند. ۱۳ ساله که شد، باباجان که از تو آمد بیرون، خلعتی میرزا رمضان را که گذاشتند جلوی رویش، نیشش تا بناگوش باز شد. هم دلش می تمایل خلعتی ها را بردارد و چهارگوشه حیاط را ببوسد و هی قربان صدقه خدمتگزار جانش برود و هم روش های گل انداخته اش، اجازه نمی عدالت تا لااقل بقچه گلدوزی شده خلعتی را از سرجایش بلند کند. بخاطر همین آقاجان که صدایش زد به اندرونی خزید و در را قائم تعاقب سرش چند قفله کرد…

«راحله» بدوی پارچه چرک آلود روی انگشتش را که باز می کند، یاد چندمین شبی می افتد که از فرط درد، تکه لوزی های کوره پزخانه را لای انگشتانش مکان گذاشته. اکنون برایش آن ناموس این خاطره جبران شده که هر ثانیه زمین بیس بال های مبتدی را به هم می زند، زبری انگشتانش که به یک شیء تیزمی خورد، با دندان هایش، گوشه ای از چادر کمر تیرگی را باز می کند و بدون آن که صدای جیغ و دادش اهتزاز شود، وضع زخم را می بندد. آن حیثیت می پیچد و می پیچد و می پیچد که بالاخره رد خون لای پارچه های کهنه محو می شود. راحله خودش را جزو بدوی ساکنان کوره پزخانه «خاله پزاب» می داند. همان سال هایی که به مقاطعه خودش خداوندگار کوره پزخانه، یک خرابه شمالی را آجرکشی کرد تا مقدماتی مسکن که نه اتاق ۹ متری بخاطر نوعروس خواف آماده شود. راحله کثرت شب ها، پرده آسمان به سیاهی نرسیده، از تپش نیش عقرب و زوزه سگ های هار، خشت ها راخشک نشده روی هم هوار می کرد و با پای عریان روی سنگلاخ های باطراوت بیابان می دوید، می دانست پایش به اتاق نرسیده، تسمه «رمضان»، بدن نحیفش را کبود می کند، اما آن حیثیت از سیاهی صحرا های کوره پزخانه ها می ترسید که درون گرمای ۴۵ منصب تابستان های خشک، پس ازآن از آن که کارش لای خشت ها و اجرها طولانی می شد، شکل های ضخیم زمستانه اش را می پوشید و خودش را برای عربده ها و مشت و لگدهای ابتکاری داماد آماده می کرد.

«رمضان»، اما گوشش به این حرف ها بدهکار نبود، سرکارگرها چنانچه خشت ها را می شمردند و سهم راحله از روز قبل کمتر بود، برایش فرقی نمی کرد، پا بوسیله ماه است یا از عنف عفونت جانش بوسیله لب آمده، تسمه سیاه چرمی اش را که راحله همان نفس ها پیش از دیدن چهره زمختش خریده بود، با کراهت در می آورد و چشم هایش را به روی رحم و مروت می مسدود.

راحله اینک که این حرف ها را می زند برای خودش برو بیایی دارد. داخل اتاقش را بخاطر نسوان کوره پزخانه باز می کند و در گوششان نجوا می یواش که چگونه حرف های مردشان را بشنوند و مافوق بار حرف اضطرار نروند.

«رمضان» چند سالی است که راحله را تنها گذاشته. شنیده اند اوایل تلفنی می زده، اما ناچیز کمینه کارش بیخ نمایان کرده و یک شب لای همین جرز دیوارهای کوره پزخانه، از درد خماری یک زمین بیس بال خیس برداشته و دهانش را تراب پژمرده. اهالی کوره پزخانه البته چیزی ندیده اند، اما کبود شدگی المثلش زبان به زبان چرخیده. «مردم گدا، مرگش ندارد صدا»

دخترش حالا مسدود کرده و محسوس نیست چه کسی قرار است از عهده نفقه و مخارج جهیزیه اش برآید. همسایه ها اما حرف های دیگری دارند. آنها سوگواره (دوشیزه راحله) را که می بینند، خنده سندیت می گیرد، دهان باز نکرده، حرف هایش را از برند.

می گویند این چندمین باری است که به همین بهانه، خیرها را سرکیسه کرده، یکی از زن ها دستم را می گیرد و با صدای آرام، طوری که کسی واقف اشاراتش نشود، می گوید، به دست افزار هایش اعتنا نکن، همین یک ماه پیش، یک نیسان جهیزیه، فرستاده اند خواف. پولش را لای خوابگاه هایشان مکتوم کرده اند. هزینه زندگی گیرایی از یارانه ها می چرخد. این را زنی می گوید که یک دست بوسیله کمر، شکمش را کوچکتر چادر دیرینه گلدارش مکنون کرده، شکم سومش آن قدرها که باید، ارتفاع نیامده، زن روی غصه وزنش به ۴۰ کیلو هم نمی رسد.

می گوید چند ماه قبل سر یک نیسان غذای نذری، دعوایی شده که نپرس. یک نفر با آجر از بالای نیسان محکم کوبیده بر قانون یکی دیگر. مرد دوم حالا چند ماه است که درون کما با اجل دست و پنجه یواش می کند. زن ها، ولی از این چیزها نمی ترسند، بوی خیرات ها که می آید، اول بچه ها را جلو می اندازند و بعد هم خودشان پشت شیوه با تمام سرعت می دوند. غذا که باشد، لااقل برای چند ماه شکمشان سیر است.

زن بهره به ازای ۲ هزاره آجر، ۶۰ هزاره تومان درآمد دارد. ولی ارباب، پول ها را حتی به سرکارگر تیمار نمی دهد. هر خانواده، شویش را جلو می اندازد و به ازای هر تعداد آجر که خشت زده، نصیب از ۶۰ هزار تا ۱۰۰ هزاره تومان کاسب می شود. مرد بخواهد در خانه خرج می کند و نخواهد هم کسی حق ندارد که بپرسد با پولش چه کرده است! زن، دو شکم قبلی را لای همین زمین بیس بال ها، زمین گذاشته. در گرمای داغ تابستان هامون! یک دستش لای خشت ها بوده که درد، نفسش را بند می آورد. شویش آفتاب نزده دور بساطش بی راه می زده که یکهو صدای جیغ، ادراک از سرش پرانده! زن ها با همان گاری خشت ها، زن را بلند کرده و از روی تپه های ناهموار به داخل اتاقش می رسانند.

کوره پزخانه «خاله پزاب» شبیه یک کوچه یکطرفه است، نه این که واقعاً یکطرفه باشد که یک سمتش، داخل پیاده شدن تیمار صف به ردیف، اتاق های ۹ متری مصنوع اند و آن طرف، نگار اش بوسیله روی خشت ها باز می شود. اما برای رسیدن به کوره پزخانه ها باید مسافتی را هنگام کرد. آنچه دیده می شود البته یک روایت دور از عمق کار کارگرهای کوره پزخانه هاست. در خانه سوم، زنی همین که پرده چرک آلود ورودی را کنار می زند، لشگر مگس ها به سمت بوی غذای چند روز مانده، حمله می کنند.

عیال اسباب و اثاثیه خانه را روی غصه سوار کرده تا لحظه رفتن از راه برسد. نامش راضیه است. می خواهد حال و روز رجولیت را نشانم بدهد که مشخص نیست کدام درد بی درمان، پایش را زمین گیر بیابان کرده است. راضیه از پستی و بلندی جاده می ترسد. حالا وقت کوچشان رسیده، اینجا ۶ ماه تابستان می مانند و پس ازآن بی آرامی ۶ ماه دیگر بوسیله جانب خانه هایشان در خراسان کوچ می کنند. شغل دومشان، اغلب ضایعاتی و خاشاک جمع کنی است. زن ها اگر تن بوسیله عدول کردن ندهند، اجاره ساختمانی ها مجبورشان می کند.

ارباب، ماهی ۲۰۰هزار تومان از هرکس که دیر برود، می گیرد. برای همین زمستان ها اینجا سوت و کور است، نه کسی جرأت دارد که بماند و نه کوره ای هست که آجرش را مشتعل کنند. مردش چند ماه پیش، مادون سقف یک کوره فرسوده، پاهایش را ذیل خروارها خاک جا گذاشته.

سرور هر از گاهی خرج دوا و درمانش را می پردازد ولی عیال از ترس بیکاری، خودش ستم مردش را می کشد، صبح ها خروس خوان، از مسکن بیرون می زند و شب ها تا نیم های شب، تیمارداری می یواش. اینک غصه خودش دست تنها، خرت و پرت های خانه را برای کوچ روی بی آرامی چیده، کمرش آنقدر خمیده است که نمی تواند برای چند لحظه روی پا بایستد. زن دست افزار که می زند، روسری گلدار زهوار درون رفته اش را جلوی دهانش فشار می دهد. می ترسد که مبادا بوی عفونت، حالم را به حزن بزند. ولی زن تا اینکه وقتی داخل انتهای حجره ۹ متری مشغول چای ریختن است، بوی دهان دردش، طاقت چند دقیقه ماندن را از همه گرفته است. دندان هایش سپس از زایمان آخرش، یکی یکی ریخته. نمی داند نهضت عفونت دارد یا همین چند دندان پوسیده خراب، غم روحانی را روی دلش گذاشته… زوجه فرمان می کند، اما پولش به جیب مردش می رود. مرد هم یکی در میان حال و روزش تغییر می کند، یک روز سرخوش است، پول می دهد. یک روز برج زهرمار! آنوقت ها حقوق راضیه طریق از خانواده شویش درمی آورد. افسانه کارگرهای زوجه کوره پزخانه ها شنیدنی است. مردها اینجا رقیق کار می کنند، بچه ها هم، ولی روایت زن ها تفاوت می درنگ. زن ها داخل داخل و بیرون ساختمان ها نقش اولند، اما جنس دوم دیده می شوند.

«فرخنده» یکی ازهمین زوجه هاست. مردها، زن خالد صدایش می زنند.چند بار به سرش خورده برگردد افغانستان. اما سرانگشتانش آن جاه لای گل ها و خال خشتی ها الباقی که اثرش رفته. هیچگاه کجای دنیا شایان شناسایی نیست. فرخنده، صغیر اش نمی شود، رحمش عفونت کرده، نمی تواند کودک را نگه دارد. اوایل ازدواجشان چند باری بار دار شده، اما هر وعده سقط، جانش را خمود و دوباره برگردانده است. طبیب گفته باید توالتش را از مردها مگر کند اما تا همین چند سال پیش، ۳۸خانوار بوده اند و دو چاه کابینه! عیال ها برای حمام کردن هم بغرنج دارند. ارباب حالا ۴ حمام کنار غم دور از خانه ها باریک است اما زوجه می گوید تا نوبت به آنها برسد، چند بهره زمان می برد. شانست بگیرد و آب اندازه نباشد بی قراری باید یک نفر بوسیله پا پشت داخل کشیک بدهد تا خیالت از آب کشیدن راحت شود. مبادا جانوری، عقربی، ماری، چه می دانم یک نفر خفتت کند.»

انتهای پیام